محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3427

تاريخ الطبرى ( فارسي )

با وى نهاده‌ام كه هر ماهه روزيهايشان را مىدهم و هر سال مقرريشان مىدهم و سالانه معادل مقرريهايشان كمكشان مىدهم ، چه فايده مىبرم ، كه خوارج سرزمين او را طى مىكنند و سوى من مىآيند ، در صورتى كه دستاويز وى را بريده‌ام و مردان به كمك او فرستاده‌ام و نيرويشان داده‌ام ، به خدا اگر با آنها نبرد كرده بود آنگاه فرارى شده بود عذر وى به نزد من موجه تر بود . اگر چه عذر فرارى پذيرفته نيست و عملش محترمانه نيست . » گويد : خوارج كه سالارشان زبير بن ماحوز بود بيامدند و در اهواز مقر گرفتند و خبرگيرانشان خبر آوردند كه عمر بن عبيد الله از پى مىرسد و مصعب بن زبير به آهنگ آنها از بصره برون شده ، پس زبير به پا خاست و حمد خدا گفت و ثناى او كرد و گفت : « اما بعد ، بىتدبيرى و سرگردانى است كه ميان اين دو نيرو بمانيد ، سوى دشمن رويم و با آنها از يك سمت مقابله كنيم » گويد : پس حركت كرد و با جمع ، از سرزمين جوخى گذشت و راه نهروانات گرفت و از ساحل دجله عبور كرد تا به مداين رسيد كه كردم بن نجبهء فزارى عامل آنجا بود ، به مردم مداين حمله بردند و اطفال و زنان و مردان را مىكشتند و شكمشان را مىدريدند ، كردم فرارى شد آنگاه سوى ساباط رفتند و تيغ در مردم نهادند ، كنيز فرزند دار ربيعة بن ناجد را كشتند ، بنانه دختر ابى يزيد ازدى را كه قارى قرآن بود و زنى سخت زيبا بود كشتند . وقتى وى را با شمشيرها احاطه كرده بودند گفت : « واى شما ! شنيده‌ايد كه مردان زنان را كشته باشند ، واى شما كسى را مىكشيد كه دست به طرف شما نمىگشايد و براى خويشتن كارى نمىتواند كرد ، كسى را مىكشيد كه قرين زيور است و در نبرد ناپيدا » گويد : يكيشان گفت : « بكشيدش » اما يكى از آنها گفت : « بهتر است او را واگذاريد » يكيشان گفت : « اى دشمن خدا فريفتهء جمالش شده اى و كافر شده اى و به فتنه